سيد جعفر سجادى

1433

فرهنگ معارف اسلامى ( فارسى )

و بعضى گويند : فقير كسى است كه وجود و عدم اسباب نزد وى يكسان باشد . ( از كشف المحجوب ص 23 ) نورى گويد « الفقر السكون عند العدم و البذل عند الوجود » و بعضى گويند « الفقر خلو القلب عن الاشكال » ( كشف المحجوب ص 30 - 68 ) و مقام فقر مقام والايى است كه هر كس را بدان راه نيست كه فرمود « الفقر فخرى » ( از كشاف ص 1119 ) عراقى گويد : در حلقهء فقيران قيصر چه كار دارد * در دست بحر نوشان ساغر چه كار دارد در راه عشقبازان زين حرفها چه خيزد * در مجلس خموشان منبر چه كار دارد فَقْرَه - نزد اهل ادب قسمتى از نثر است و آن نثر بمنزلهء بيت است در شعر كه قرينه هم گويند ( از كشاف ص 1118 ) فَقير - ( اصطلاح فقهى و عرفانى ) كسى است كه او را قدرت و توانائى اعاشه خود و عيالاتش نباشد و مسكين كسى است كه گدائى كند و فقير اعم است از مسكين چه آنكه فقير ممكن است اظهار فقر نكند و بگدائى نرود . فَقيرى - ( اصطلاح عرفانى ) فقيرى عدم اختيار را گويند كه علم و عمل از او مسلوب شده باشد . فِقْه - ( اصطلاح فقهى و اصولى ) فقه در لغت فهم باشد و در نزد فقها و اصوليان علم به احكام شرعى فرعى است از راه و طرق ادلهء تفصيليه باستناد كتاب ، سنت ، اجماع و عقل و در صدر اسلام بيشتر در فهم معنى اصول معتقدات استعمال ميشده است ( از توضيح ص 22 قواعد ص 2 - تلويح ص 30 - تقريرات اصول شهابى ص 10 - قوانين ص 3 - 5 ) و كسى كه متصف بدان علم است مجتهد و صاحب فتوى و فقيه گويند پس فقيه كسى است كه عالم به احكام شرعيهء فرعيه از طرق و ادلهء آن باشد چه آنكه بگوئيم او را ملكهء پيدا شود كه تواند احكام شرعيه فرعيه را از راه ادله آن دريابد يا آنكه همه مسائل را دريافته و حاضر الذهن باشد . بنا بر اختلاف آراء ( از قوانين ص 1101 ) رجوع به اجتهاد و مجتهد و مقلد و تجزى و متجزى شود . فَقيْه - ( اصطلاح فقهى ) رجوع به فقه . و مفتى و فتوى و افتا و مجتهد شود . فِكر - ( اصطلاح فلسفى و عرفانى ) فكر عبارت از ترتيب امور معلومه است براى رسيدن به امور مجهوله و حركت نفس است در معقولات كه از مبادى و مقدمات بمقاصد و نتائج منتهى مىشود و گفته‌اند « الفكر هو انتقال النفس من المعلومات التصورية و التصديقية الحاضرة فيها الى محمولاتها المستحضرة » و بالجمله ملاحظه معلوم است براى تحصيل مجهول « الفكر حركة من المبادى » ( از اسفار ج 1 ص 328 ) . شيخ الرئيس گويد فكرت حركتى است مر نفس را در معانى براى طلب حد وسط و حدس آن بود كه بيك بار حد اوسط در ذهن حاصل آيد و باشد كه آرزو